مرد در رختخواب سلطنتی اش از خواب برخواست . عطر قهوه که خوانسالار مانند هر روز صبح برایش برده بود . او را از رویا بیرون آورده بود . کش و قوسی به تنش دادو و پردهن های پنچره را نگاه کرد که کیپ بسته شده بودند و گفت (جوزپه ! هوا چه طور است امروز؟)
خوانسالار با احترام تعظیمی نمود (( قربان !موافقید به یادتون بیاورم این میل شماست که تصمیم می گیرم که هوا چه طور باشد؟))
مرد با حالتی حاکی از رنجش گفت ((آهان ... دیگه گاهی مسولیت های دولتی خودم را هم فراموش می کنم .بله ...دستور می دهم امروز هوا ... آفتابی باشد ))
((فورا ترتیب مذاکره با مطبوعات را خواهم داد قربان ! میل دارید پرده باز شوند؟))
((شاید کمی دیگه باید بخوابم . بعد می رم کمی گلف بازی می کنم.
به هر حال فراموش نکنید جتر...))
((چه چیزی را نباید فراموش کنم ؟هان جوزپه))
((کلاه را قربان ؛آفتاب آزار دهنده است ))خوانسالار این را با تعظیمی گفت و خارج شد.